دفعه ی قبل که آمدم بنویسم صبح روزی بود که عقد کردم.آمدم از آرامش و شادی ی کودکانه ام بنویسم.از حیاتی که در در من جریان داشت.از دریچه ای که این بار واقعا باز شده بود.از آدم ها..از آدم ..آدم  وزندگی و زندگی و زندگی

پیوستش را اما برای برادرم نوشتم.برادر من.برادری که حالا بیشتر از ۶ ماه است که سپردیمش به خاک.یک جایی همین دور و بر.بین خاک های همین زمین..بغض امان نداد..مرگ..مرگ نگذاشت از زندگی بنویسم..

نشد..

چند روز بعد تلفن امین زنگ زد که ..که دوستت را از دست دادی..سید مهدیُُ همان آقای طباطبایی خودمان..مرگ نزدیک دیگری را به آغوش کشیده بود..آمدم بنویسم..از سید مهدی طباطبایی، از مرگ کسی که به غایت از همه مان زنده تر بود..از کسی که حرمت داشت.برای ما.برای خدا...بغض امان نداد..نوشتن انگار باور کردن مرگش را سرعت می داد...

امروز اما مطمئن شدم،حرف های این روز ها زندگی نیست..مرگ است

از دست دادن آیت الله منتظری برای من از دست دادن یک نفر نیست..از دست دادن برکاتی است که خداوند به واسطه ی حیاتشان برای ما هم نازل می کرد..غم بزرگی است در این وانفسا .. حسرت و فقدان عظیمی است برای مایی که دستمان از خالی هم خالی تر است..ناامیدی بی حصری است برای مایی که چند ریسه بیشتر برایمان نمانده است..چه امتحان سختی پیش روست ..خدا امانان بدهد

آمدم از مرگ بنویسم این بار..که این روز ها عجیب این دور و بر چرخ می خورد...

پیوست: 

همه جا غریب را با یک غین می نویسد و با صد عین می نگرند(ح.خراسانی)

احساس غربت می کنم روی زمین..