شش روز قبل از آنکه بشود یک سال..

 

امروز 21اردیبهشت است. شش روز قبل تر.قبل تر از روزی که رفتی و دیگر برنگشتی..می  خواهم برایت بنویسم.قبل تر از آنکه باورم بشود درست یکسال است که دست مهرداد را نمی گیری و نمی آیی خانه مان.یکسال است که برای خطاطی هایت ذوق مرگ نمی شوم..درست یکسال... درست یکسال بگذرد از آن بعدازظهر دهشناک پارک گفتگو که وقتی با بچه ها مشغول کل کل با آقای طالبی بودیم که فردا صبح کله پاچه مهمانمان کند،تو،برادر عزیز من،در بستر مرگ بودی............

آمدم تا قبل از یکسال برایت بنویسم که اشک هایم،اشک هایمان حقیقتی است که به تنهایی مجازی بودن این فضا را می شکند،که تو که حالا نیستی اینجا و چشمت به حقایقی باز شده،بتوانی بیایی و اینجا را بخوانی...می دانی بعد که رفتی و به خواسته ی پدر صبر کردیم بر این تقدیر چه ها شد؟ می دانی آرمانهایی که یک عمر برایشان جنگیدی و به خاطرشان تا همین سن اندکت محدودیت ها کشیدی و به نظرم آخر همین ها بود که طاقتت را برای ماندن طاق کرد به لجن کشیده شد؟ می دانی این بار توی خیابان آدم کشتند؟می دانی جوان های کم سن و سالتر از تورا رخصت حیاتی که پروردگار به آنها داده بود ندادند؟می دانی چند خانواده را مثل ما داغدار کردند؟فلج کردند؟نابود کردند؟...شاید ندانی آتش کین خواهیشان هنوز پرشعله و تافته است..شاید ندانی آه چندین هزار بی گناه در آمده است از این فوج فوج ظلم به نام اسلام...شاید ندانی بعد از رفتنت قلبمان برای لحظه ای آرامش نیافت،نه برای جای خالیت برادر عزیزم،که تو تقدیر بودی و خواست خدا،که برای اسلامی که به دست دنیاپرستان پوچ مداح صفت افتاد..به خاطر هر آنچه انسان و انسانیت نامیده می شد..به خاطر وسعت ظلمی که بر ما رفت و میرود..به خاطر زنده بودن در جایی که فریاد ظالم بلندتر از صدای مظلوم است.به خاطر این حجم تعصب و منیت...

دلم برایت تنگ شده،این را می دانی،می دانم..برای مهردادت که هنوز هر بار از جلوی خانه تان رد می شویم میگوید"بابای من اینجاستا.."برای اشک های پدرو مادری که هیچ وقت آن قبلی نشدند..قبل از رفتن تو...اگر بودی حتما باز می گفتی"می دونی فاطمه ما شبیه ترین افراد خوانواده به همیم؟" ومن که حالا از یادش اشک می ریزم برای اولین بار حرفت را نفی نمی کنم...

این یکجا نشینی بی مصرف

به نام خدا

همه چیز از وقتی شروع شد که آدم ها تصمیم گرفتند یکجا نشین بشوند.وقتی که آدم ها دیگر  به جای گشت و گذار بین طبیعت بکر و تمام هیجاناتش ؛برای خودشان هیجان دست و پا کردند، یک جا ثابت ماندند و بی کار و بی عار کارشان فقط شد توی کار هم سرک کشیدن.به هر معادله ی یک یا nمجهولی راه پیدا می کردند برای وارد شدن به فضاهای هم. بعد روز به روز یک چیزهای جدید تر و مسخره تر ی ساختند(که گویا مارکس این خرت و پرت ها را ابزار نامید)که وقت کمتری برای سیر کردن شکم و نگه داری از این بدن تازه تمدن یافته بکنند تا مابقی وقت بماند برای روانی کردن هم! شغل شریف انسان ها در طول حیات بشری.

اینجا بود که بیگ بنگ بزرگ اتفاق افتاد و مفهوم بلاهویه ی " حوزه ی خصوصی" ساخته شد که کارکردش نه مطابق با معنای لفظیش  بود که با بی کاری و فضولی و حماقت رو به فوران آدمی بود که باید این محصول شکستنی را می شکست.هرچقدر هم داربست و سیم خاردار می کشیدند دور این " حوزه"  خصلت لغزندگی و سیالیت حرف مفت هیچ وقعی به این سیستم نمی نهاد!(البته به نظر نگارنده این تلاش های محافظتی از این حوزه بیشتر خصلت آزمایشی داشته تا امنیتی)

بعد...حالا وقتش رسیده بود که آدم ها از هم فرار کنند بعضی از یکجا بلند می شدند و می رفتند یک جای دیگر می نشستند ؛ مابقی هم که دل خسته تر از آن بودند که دوباره شروع کنند و بروند یک جای دیگرٰ، دست کوتاه از برگشت به طبیعت ناب،همان جا ثابت ماندند و سرشان را خم کردند توی خودشان و زندگی خودشان؛انقدر سر خم کردند که حتی اگه می نشستی و سرت را می چسباندی به زمین هم نمی توانستی ببینیشان. می رفتند توی خودشان ، توی خودشان...برای راهی که بازگشتش خیلی سخت بود...بعضی هم که به حکم قضای روزگار سرشان را رنگ پریده و لرزان بلند می کرند نه آدم قبلی بودند و نه چیزی ساخته شده بود که بشود آدم جدید

این بود که این بار به جای عهد های دیرینم با شادی،که می نشستیم و آرزو می کردیم که انقدر کوچک شو یم ،ٰانقدر کوچک شویم که بنشینیم روی تازه ترین و ترد ترین جوانه ی یک شمشاد و پاهایمان را تکان دهیم؛ آرزو کردم کاش آنقدر بزرگ می شدم که که این کره گرد را بین دو دستم می گرفتم و یک تکان اساسی...

شاید همه چیز بر می گشت به جای اولش، جای اولی که انسان بود و زمین و خدا...

پ1:فقط برای نگین..

پ2:پیشاپیش به خاطر اینکه لطف می کنید و کامنت های انتقادی جامعه شناختی نمی گذارید تشکر می کنم.