lبه نام خدا

من نمیدونم چرا همیشه باید همه چیز برعکس اتفاق بیافته ، مثلا وقتی از زور خواب داری میمیری حتما یه کاری داری که هیچ جور نمیشه بی خیالش بشی و مجبوری با آه و تاسف به تخت و متکات نگاه کنی و بهش بپردازی یا مثلا مثل حالا، که هرچه می کنی خواب به چشم صد در صد هشیارت نمی اد و هیچ کاری، تاکید می کنم هیچ کاری در عالم هستی نیست که رغبتی به انجامش داشته باشی..انقدر این ماجرا در مورد همه چیز صدق می کنه که گاهی اوقات برای اتفاق افتادن چیزی که دوست دارم، هی به خودم برعکسشو تلقین می کنم تا ته دلم خیالم راحت باشه از وقوعش. حتی مطمئنم اگه این جانب انقدر به نتیجه ی انتخابات گذشته مطمئن نبودم و به خودم می قبولوندم که حضرت اح نژ برنده ی میدونه، الان اوضاع طور دیگه ای بود!

بماند، در این جور مواقع که آینده ی مبهمی پیش رومه ، از هر وقت دیگه ای کلافه ترم.موندم بین پرسه زدن میون برنامه ها و آرزوهایی که برای خودم با هزار رنگ، ترسیمشون کردم، یا نفوس های بد زدن تا بلکه قانون اتفاقات برعکس تو زندگی من، کار خودشو بکنه و اتفاق های خوب بیفته..

یک وقتی یکی بهم گفت بدترین کاری که آدم می تونه با خودش بکنه اینه که تو گذشته اش ، یه جایی که رد شده و رفته گیر کنه و دل نکنه از کاش هاش..اما فک کنم بدتر از اون خیال پردازی برای آینده ایه که مبهم تر از مه هه و غوطه خوردن تو اگر ها و اگرها...