روزهای بد
یک روزهایی بود که فریاد زدن، رقصیدن با آهنگ های مسخره، کمک کردن به مادرم در کارهای خانه، نامجو گوش کردن، بلال خوردن در فشم، گپ زدن و از خود گفتن از خود شنیدن و خندیدن با مریم ، نشستن روی پنجره ی جامعه فرهنگی با نگین، گریه کردن برای رویا ، گشت زدن در پارک لاله با مهسا، پیاده روی های بی هدف و طولانی و شعر خواندن با شادی، ترکی سر هم کردن با فاطمه و حرف زدن با خواهر هایم و آدمک های جور واجور ردیف کردن روی کاغذ و گوشه ی جزوه ها و لم دادن روی تخت با یک رمان خوب و خاطره شنیدن از هدیه و چای خوردن با احمد طالبی در بوفه و دعا خواندن در بالکن خانه ی پدری و دویدن روی پشت بام موقع باران هایی که یک آن می گرفت و بازی با لیلی و محمد رضا و مهرداد و کل کل کردن با برادرم و روسری نو خریدن و عصرها در خانه با امین اسلامی شیرکاکائو خوردن و ... سر کیفم می آورد، به قولی دماغم را چاق چاق میکرد، روحی میدمید در خستگی هایم...
این روزها اما... تن خسته ام روی دستم سنگینی میکند، بی رمقی ام روی زندگی اطرافیان عزیزم اما...مانده ام با دلی که انگار پیش از مرگ در سینه ام مرده، با تنهایی ای که افیون همه ی ما شد قبل از آنکه خودمان بفهمیم کدام اراده ی پنهانی این روزها را برایمان تصمیم گرفت..
ساره ام را نگاه می کنم ، قران می خوانم، به امین فکر می کنم و به خنده ی یکی در میان پدر و مادرم دل خوشم... این روزها مانده ام روی دست های خودم...