نوشته ی بسیار زیبا و خواندنی محمد امین...
نوشتن برای تولد .. نوشتن برای بودن، شاید این به راستی معنایی نه چندان دور از زندگی ماست. شاید این همان است که تنها صداست که می ماند باشد . شاید این همان تبلور معانی کوتاه در روز های بلند خاطرات ماست؟ شاید و شاید اینگونه است که ما در میان تلاطم روز ها و شب ها و وقایع به دنبال لحظه ها می دویم. چون تنها صداست که می ماند. تنها قلم بقای لحظه هاست.
امروز را با امروز شروع می کنم و فردا را با فردا، تا شاید در میان این لحظات زندگی را پیدا کنم.نگاره هایی که مدام در میان خیالم پرواز می کنند که بنویس و بمان، شاید فردا ها این حیات چون تویی را بخواهد و شاید ماندگاری را تجربه کنی. اما از دیگر سو ندای اعماق قلبم بلند است. ندایی که همچو پاسخی مدام در میان خیالات در چرخشم بانگ می دهد که آیا زمان آن نرسیده ؟
روز ها جاری است و قلم مدام میل به لمس کاغذ ها می کند، اما آیا تنها صداست که می ماند؟ و این شاید تنها پرسش نیست که از تنهایی ما در میان روز های تنها و شبها فروغ پیدا می کند. بخت با تو .. شاید حقیقت را در میان این کاغذ ها بیابی اما .. باز در این میان بانگ ها بلند است ؛ آیا زمان آن نرسیده؟
لحظه های کاغذ را دیده ای؟ ای کاش قلم تنها می توانست اندکی پاسخ بگوید، اما حیف زبان قلم بر انگشتان من نشسته. ای کاش لا اقل می توانست مرا گاز بگیرد و این طور بگوید که منم زنده ام. اما هرگز این طور نیست. زمان هرگز فراتر از گام های خود در تاریخ نرفته است. و این یعنی ، یعنی .... اصلا چه طور هنگامی که دنباله ی قلم را از بیجان یش می خواهم می توانم برای این معنی بخواهم؟ یعنی منظورم این است که چه طور با این حرکت بی معنی معنی را دنبال کنم؟ اصلا اگر حتی در خیال من اتفاق بیفتند آیا کسی هست که میان من و تو سخنی بگوید؟ انگار که همیشه قرار بر آن است که من یار تو باشم و نه تو همراه من. آیا زمان آن نرسیده؟...
وقتی ابر ها می آیند گویی آرزوها می روند، آه که دلم هوای تو کرده. وقتی ابر می آید انگار که روز را می گیرد. شبیه به همان زمانی که "روز ها می ماند و شبها می مانند و قلم می ماند و صدا، به تنهایی، و به تنهایی صداست که می ماند"، همه چیز میل به این می کند که رنگ تازه ای بگیرد. و تنها صداست که می ماند؟ وقتی ابر ها می آیند شاید، اما وقتی پس از آن ، باد منفس وقت صبوح می وزد و شدت می گیرد آه حتی صدا هم نمیماند.
نمی دانم اگر صدا بماند صوت ها هم می ماند؟ مثلا پاواروتی می ماند؟ یا شجریان؟ نمی دانم یعنی در این میان همچو چشمی که تازه وارد آب شده نمی توانم خوب ببینم هم تار است و هم گنگ. من ام کلثوم را شنیده ام. صوت زیبایی دارد اما نمی دانم به . همان اندازه ماندگار است یا نه. آن روز یکی می گفت که در مصر هر روز، روزی یک ساعت از رادیو برنامه هایش پخش می شود انگار که نمرده است. اما نمی دانم این دیگرانند که او را زنده نگه می دارند یا خود اوست ؟ شاید اصلا این صوت اوست که میماند؟ یک جور هایی شبیه ماجرای من و قلم است.
چرا دیگر نمی گوید آیا زمان آن نرسیده؟ چرا چیز هایی را که می خواهی نمی ماند و چیز هایی را که می ماند باید بروی بخواهی .من نمی دانم یا شاید هم می دانم چون بانگ ها و آوا ها که در جای خود باقیند و منم که آن ها را شنیده ام. اما شاید باید بپذیرم. اگر به کسی نگویی شاید همین طور باشد.
...
الم یان للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکرالله(حدید)
آیا زمان آن نرسیده که قلب های مومنین با یاد خدا خاشع شوند؟