روزهای گرم و تب زده ایست.این روزهای آخر دوره ی لیسانس.مثل محتضری هستم که دم مرگ عمرش را مرور می کند و همیشه ی خدا هم قانون نانوشته ای حکم می کند که باخته ای...۴ سال گذشت.جمله ی کلیشه ای بی مصرفی که غیر از توصیف بدیهیات بی کاربرد هیچ دردی را محض رضای خدا درمان نمی کند.بعد هم باید منتظر کوهی از غرولند های بیمزه بود!(که بنده در همین جا اعلام برائت می کنم از این قبیل اعمال مقبوحه) بی حس و حالی من و اطرافیان هم دانشکده ای معزز سخت مشهود است.لازم به  ذکر نیست که احوالات این روزها و سالگرد بعضی وقایع حال خراب این جماعت را خرابتر کرده است.نکته اینجاست که من و ورودی های همسان من همگی یک مدرک کارشناسی بی متقاضی می زنیم زیر بغلمان و بعد...نکته ی چندان مهم غیر قابل انکارش هم همین بعد است.بعدی نامعلوم. بعدی گردآلود ومبهم و از همه مهم تر انگیزه برنینگیزانه !

سال پیش و پیشتر و پیشتراش و الی ماشاا... تا برسیم به روزی که پایمان برای اولین بار به سیستم آموزشی این مرزو بوم غیور رسید،در چنین روزهایی خیالمان بابت امتحان دادن راحت بود که خب ترم بعدی و مشغولیت بعدی و هویت از پیش تعریف شده ی بعدی!حالا سال بعد کلاس دومی ام،سال بعدکلاس سومی ام،بعدش هم ... دل سپردگی بی چون و چرا و بی هیچ راه و روش وجایگزین دیگری که به تحصیل و سیسم آموزشی سپرده ایم،اگر ادامه ی لاینقطعی داشته باشد که هیچ،اما اگر نداشته باشد تمام شد.برای من،و شاید دوستان نزدیک من.بعد که این ترک عادت را بگذاری کنار آن "بعدی" که احوالات آن رفت،واقعا می شود موجبات مرض...این جور وقت ها ست که خوب گفته اند علی ماند و حوضش..ما و حوض ما .

پ:پارسال ۱۸ هم  ۴ روز مانده بود به آغاز این رکود...اللهم اجعل عاقبت امورنا خیرا

پ۲:روزنامه خبر جنوب؛صفحه سوم
آیه ا...خزعلی :سران فتنه چهار نفر بودند،که دونفر آنها سید بودند و دو نفر دیگر سید نبودند.آن دونفر سید از همه بدتر بودند؛آن دونفر هم یکی شان بد بود،آن یکی بدتر!!!