رستوران ایتالیایی لامینار از مورد علاقه ترین مکان های دنیا برای من و امینه ! بعد از مدت ها به میمنت حضور پدر شوهرگرامی ، فرصت شد تا بریم و دوباره مزه ی معهود فتوچینی با سس آلفردو رو بچشیم!
داستان اما به همین خیر و خوشی به وقوع نپیوست.این بار کلاغ به مقصد نرسیده گویا من بودم.محیط رستوران های اینچنینی ، بیشتر نقش کافه رو در تهران ایفا میکنن، به دلیل سرو قهوه و انواع کیک، این رستوران بیشتر چنین وضعیتی داره، علی الخصوص که این رستوران خاص در طبقه ی دوم یک مرکز تجاریه و خیلی دنجه و از لحاظ نورپردازی هم تاریک.این میشه که مشترهاش هم به مراتب قشر های خاصی هستند.خلاصه، بدور از تفصیل من هم با پوشش چادر مشکی درحالی وارد رستوران شدم که تمام دختر های حاضر در رستوران اندکی از سطح موهاشون به یمن قانون حجاب اجباری پوشیده بود! از لحظه ی اول همه ی سرها به سمتم چرخید، همه ، حتی کارکنان رستوران هم انگار نماینده ی ولی فقیه وارد شده با نگاهی هراسیمه نگاهم کردند.من هم سرم رو انداختم پایین و یک جا رو برای نشستن انتخاب کردم و نشستم. خیال همه راحت شد که مشتری ام، این بار اما نگاه وحشت زده تبدیل شد به نگاه تحقیر امیز. همه خیلی اصرار داشتند که با نگاه منو متوجه حسشون کنن، میتونستم حدس بزنم پشت این نگاه ها چه اندیشه هایی میتونسته باشه! "نگاش کن، حالا مثلا اونو سر نمیکردی لخت بودی؟ ""خاک تو سر شوهر ذلیلت" " آخه تو دیگه واسه چی میای اینجا؟.."."گشت ارشادی ها هم میان رستوران ایتالیایی؟"
نگاه ها اذیتم میکرد. این بار اولی بود که نگاه ها اذیتم میکرد و احساس میکردم قراره تمام عقده و کینه ای که مردم از کلیت نظام سیاسی وجود دارن و قانون حجاب اجباری ای که به مذاقشون خوش نیست رو روی من خالی کنن. هی با خودم می سنجیدم چقدر مسخره نیست اگه که بلند بشم و توضیح بدم که بابا من هم از این قانون بیزارم و همونقدر که در دیگر مسائل سیاسی آرزومند آزادی ام ، در این باره هم این طور فکر میکنم.
میدونید، البته باید بگم شاید بشه بعضی از معضلاتی که ما توش درگیریم رو به این موضوع گره بزنیم .فشار، اختناق و فضای ناسالم سیاسی ما منجر به چنین عملکردهایی در مردم شده، اما واقعا بخشی از این رفتار ها ازخود ماست که برماست...فکر میکردم کجا ممکن بوده با نگاه کسی رو که نقشی در اون مسئله ی ذهنی من نداشته شماتت کردم؟! شاید خیلی جاها. ..
یک روزهایی بود که آرزو و هوای تغییر، امید بهتر شدن در سرم داشتم، هر تغییری رو مثبت میپنداشتم و به اونچه که خواست جمعی بود احترام میگذاشتم.اما این روزها خشم و کینه ای که در فضای جامعه ام داره موج میزنه رو میبینم، به قول دکتر شریعتی به صورت عریان میبینم،دیگه لازم نیست تدقیق یا دقت و کنه نگری کرد، این عقده بیش از این ها فاحش شده، میترسم ، از فضای امکانی ای میترسم که موقعیت بروز این خشم و کینه رو فراهم کنه....
این روزها و با نزدیک شدن زمان انتخابات و شائبه های حضور آقای خاتمی، مثل این آدم های توی فیلم که تو رویا فرو میرن، با خودم تصور میکنم چه طور ممکنه این خشم آرام آرام فرو بنشینه و تبدیل بشه به یک خاطره ی بد، یک خاطره ی بد جمعی دقیقا جنس خاطره های بد فردی، خاطره هایی که فراموش نشدن، اما آتش هیجاناتاتشون فرو نشسته...
از این رویا که بیرون میام، تقریبا برام مسلمه که این بار هم این رویا تبدیل به مرثیه ای دیگر خواهد شد....
پینوشت: قانون حاکم در این روزهای من...دل تنگی ، دل تنگ و دل تنگ ودل تنگ
دل تنگی برای دوست از دست داده ام، برای برادرم، برای دوست دیگری که فرسنگ ها فاصله دارد. دلتنگ برای میرحسین، برای این ظلم، برای همه بیگناهانی که در بندند، دل تنگ از محرومیت های بیجا، از تمام جوانیمان که به دستِ بدخواهی فرونشسته، دل تنگ برای رویا و آرزوها و امید هایم....
پینوشت 2: همین....